Google Translate:
دانلود|آهنگ خارجی|کلیپ خارجی|آهنگ رپ|بیت|فول آلبوم|فول موزیک ویدیو|رپ خارجی|هیپ هاپ: Forums

Mp3Persia :: نمايش موضوعات - چند داستان جالب ( آپدیت می شود ) + نظر سنجی

چند داستان جالب ( آپدیت می شود ) + نظر سنجی
رفتن به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  بعدي
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   Mp3Persia صفحه اول انجمن -> آموزش

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  

داستان هایی که من ( عرفان ) از ابتدا تا الان گذاشتم چطور بوده؟
عالی
55%
 55%  [ 10 ]
خیلی خوب
16%
 16%  [ 3 ]
خوب
11%
 11%  [ 2 ]
متوسط
0%
 0%  [ 0 ]
ضعیف
0%
 0%  [ 0 ]
دیگه تو این تایپیک پست نده !
16%
 16%  [ 3 ]
مجموع آراء : 18

نويسنده پيغام

googoolisj
کاربر آماتور!
کاربر آماتور!


:وضعيت  آفلاین 
28 اسفند ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 59
امتياز: 588
تشکر کرده: 19
تشکر شده 20 بار در 2 پست

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 11 بهمن ماه ، 1389 11:49:32    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست می آورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند...
با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد...
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
دکتر هاروارد کلی

_________________
غم مردان عالم وجود نامردان است!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از googoolisj تشکر کرده اند arkantoos, arshavin_23

Slipknot جنسیت:پسر
معتاد Mp3 پرشیا!
معتاد Mp3 پرشیا!


:وضعيت  آفلاین 
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 12 بهمن ماه ، 1389 19:53:55    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

30 امتیاز

_________________
http://www.witcher.mihanblog.com


یکی پشت درِ بیا در بازه مشتی!.......

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

googoolisj
کاربر آماتور!
کاربر آماتور!


:وضعيت  آفلاین 
28 اسفند ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 59
امتياز: 588
تشکر کرده: 19
تشکر شده 20 بار در 2 پست

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 19 بهمن ماه ، 1389 10:20:47    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.
سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ. چه سئوالي؟
- بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي ميكني؟
- فقط ميخواهم بدانم.
- اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم : 20 دلار؛
پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و گفت: ميشود 10 دلار به من قرض بدهيد؟
مرد عصباني شد و گفت: اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي، سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟
بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است.به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابي پسرم ؟
- نه پدر ، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتي ديد خودش هم پول داشته دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي چرا دوباره درخواست پول كردي؟
پسر كوچولو پاسخ داد:
براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم.
آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟
من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

_________________
غم مردان عالم وجود نامردان است!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

mahyar-key
کاربر پادو!
کاربر پادو!


:وضعيت  آفلاین 
5 خرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 147
امتياز: 440
تشکر کرده: 12
تشکر شده 32 بار در 25 پست
محل سكونت: کره زمین
 حالت شخصی من:

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 19 بهمن ماه ، 1389 12:14:17    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

پسر عالی بود مخصوصا اون هاروارد کلیه

_________________
سالهاست بشنیده ام از دیگری
کین بهتری مال است یا علمیگری
یافتم پاسخ این پرسش را
در دوام این دو در ویرانگری

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

googoolisj
کاربر آماتور!
کاربر آماتور!


:وضعيت  آفلاین 
28 اسفند ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 59
امتياز: 588
تشکر کرده: 19
تشکر شده 20 بار در 2 پست

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 20 بهمن ماه ، 1389 02:27:58    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

                           
mahyar-key مي نويسد:
پسر عالی بود مخصوصا اون هاروارد کلیه


نوکرم ...

_________________
غم مردان عالم وجود نامردان است!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

4kbobo
کاربر طفل!
کاربر طفل!


:وضعيت  آفلاین 
15 فروردين ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 416
امتياز: 617
تشکر کرده: 73
تشکر شده 43 بار در 18 پست
محل سكونت: hame ja o hich ja
 حالت شخصی من:

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 20 بهمن ماه ، 1389 23:57:20    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

دمت گرم....

_________________
open your mind for five minutes!!!

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

ashkan2pac
کاربر پادو!
کاربر پادو!


:وضعيت  آفلاین 
3 بهمن ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 113
امتياز: 806
تشکر کرده: 11
تشکر شده 5 بار در 1 پست

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 27 بهمن ماه ، 1389 21:44:55    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

عالی بودن

_________________
Baby please don't cry, you got to keep your head up
Even when the road is hard, never give up

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

cc-56 جنسیت:پسر
کاربر معمولی!
کاربر معمولی!


:وضعيت  آفلاین 
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 21 ارديبهشت ماه ، 1390 12:27:42    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

به شيطان گفتم:

«لعنت بر شيطان»!

لبخند زد. پرسيدم:

«چرا مي خندي؟»

پاسخ داد:

«از حماقت تو خنده ام مي گيرد»

پرسيدم:

     «مگر چه كرده ام؟»

گفت:

     «مرا لعنت مي كني در حالي كه

هيچ بدي در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسيدم:

«پس چرا زمين مي خورم؟!»

جواب داد:

«نفس تو مانند اسبي است كه

آن را رام نكرده اي.

نفس تو هنوز وحشي است؛

تو را زمين مي زند.»

پرسيدم:

«پس تو چه كاره اي؟»

پاسخ داد:

«هر وقت سواري آموختي،

براي رم دادن اسب تو

_________________

نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

Slipknot جنسیت:پسر
معتاد Mp3 پرشیا!
معتاد Mp3 پرشیا!


:وضعيت  آفلاین 
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 21 ارديبهشت ماه ، 1390 23:27:54    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

30 امتیاز googoolisj

30 امتیاز cc-56

_________________
http://www.witcher.mihanblog.com


یکی پشت درِ بیا در بازه مشتی!.......

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

cc-56 جنسیت:پسر
کاربر معمولی!
کاربر معمولی!


:وضعيت  آفلاین 
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست

ارسالارسال شده در: شنبه، 24 ارديبهشت ماه ، 1390 21:23:21    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

ديشب حامله شدم. دست خودم نبود. هر کاري کردم پيشگيري کنم نشد که نشد؛ زندگي اين حرفها حاليش نمي شود. وقتي خسته است و کمي هم مست است و حالش خراب است ترتيب آدم را مي دهد و گوشش هم به هيچ حرفي بدهکار نيست. اولين بارش هم نيست. من هم ديگر زياد مقابله نمي کنم، هر از گاهي که مي بينم دوباره وضعش خراب است همينطور مي گذارم کارش را بکند و مرا به حال خودم رها کند و برود. ولي اينبار به نظرم حامله شده ام، مستي و بي خيالي و بي فکري بالاخره کار دستم داد.

بچه ام را نگه مي دارم. اسمش را هم فعلا مي گذارم گاف. بعدا که بزرگ شد از خودش مي پرسم چه اسمي را بيشتر دوست دارد، تا با آن صدايش بزنم. او مثل من نخواهد بود. او آدم خوبي مي شود. گياهخوار مي شود. او باهوش مي شود، ولي تنبل و خودخواه و مغرور نمي شود. او مهندس نمي شود؛ او نقاش مي شود. او خوش قيافه است و قد بلند مي شود، ورزش هم مي کند، ولي اصلا زياده روي نمي کند. او برعکس بقيه آدمها مي شود : او با تک تک آدمها فرق دارد ولي خودش اين را نمي داند. او خوشبخت مي شود.

او به دانشگاه مي رود. او يک روز در دانشگاه عاشق مي شود و يک روز در عشق شکست مي خورد.

نه، اشتباه مي کنم. من هيچ کدام از اينها را نمي دانم. من نمي دانم او چه کسي مي شود. او شايد دلش خواست چاقوکش شود. شايد از دروغ گفتن لذت ببرد. شايد موهايش را بلند کند و چاق شود. شايد يک روز در خيابان تصادف کند و فرار کند. شايد يک نفر را بدبخت کند.

نه. ولي انقدرها هم بد نمي شود. حالا ممکن است هيچ کدام از کارهايي را که من دوست دارم نکند، ولي خيلي هم آدم بدي نمي شود. بيچاره، چقدر تنها مي شود، او مثل خودم مي شود. گناه دارد. بچه ام را مي اندازم. از اين به بعد هم بيشتر دقت مي کنم تا هر وقت زندگي ترتيبم را داد حامله نشوم.

درست نيست...بچه گناه دارد

_________________

نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

Slipknot جنسیت:پسر
معتاد Mp3 پرشیا!
معتاد Mp3 پرشیا!


:وضعيت  آفلاین 
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland

ارسالارسال شده در: يكشنبه، 25 ارديبهشت ماه ، 1390 08:53:04    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

40 امتیاز

_________________
http://www.witcher.mihanblog.com


یکی پشت درِ بیا در بازه مشتی!.......

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

cc-56 جنسیت:پسر
کاربر معمولی!
کاربر معمولی!


:وضعيت  آفلاین 
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست

ارسالارسال شده در: شنبه، 31 ارديبهشت ماه ، 1390 14:07:57    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

داستان اول : هوشمندانه سوال کنید
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:
«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد:
«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم
»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
»ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً !

----------------------------------------

     
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

-------------------------------

چهار تا مهندس برق، مكانيك، شيمي و كامپيوتر با يه ماشين در حال مسافرت بودن كه يهو ماشين خراب ميشه. خاموش ميكنه و ديگه هر چي استارت ميزنن روشن نميشه.


ميگن آخه يعني چي شده؟


مهندس برقه ميگه: احتمالاً مشكل از مدارها و اتصالاتو سيم كشي هاشه.


يكي از اينا يه ايرادي پيدا كرده.


مهندس مكانيكه ميگه: نه بابا، مشكل از ميل لنگ يا پيستوناشه كه بخاطر كار زياد انحراف پيدا كرده.


مهندس شيميه ميگه: نه، ايراد از روغن موتوره. سر وقت عوض نشده، اون حالت روان كنندگيشو از دست داده.


در اينجا ميبينن مهندس كامپيوتره ساكته و هيچ چي نميگه. بهش ميگن: تو چي ميگي؟


مشكل از كجاست؟ چيكارش كنيم درست شه؟

مهندس كامپيوتره يه فكري مي كنه و ميگه: نميدونم، ولي بنظرم پياده شيم، سوار شيم شايد درست شده باشه!!!





_________________

نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

Slipknot جنسیت:پسر
معتاد Mp3 پرشیا!
معتاد Mp3 پرشیا!


:وضعيت  آفلاین 
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 2 خرداد ماه ، 1390 23:08:59    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

30 امتیاز

_________________
http://www.witcher.mihanblog.com


یکی پشت درِ بیا در بازه مشتی!.......

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo

cc-56 جنسیت:پسر
کاربر معمولی!
کاربر معمولی!


:وضعيت  آفلاین 
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 3 خرداد ماه ، 1390 08:47:07    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خدمتکاری به خانم خانه ای که در آنجا کار می کرد،تقاضای افزایش حقوق داد.

خانم خانه که خیلی از این موضوع ناراحت بود، تصمیم گرفت با خدمتکار صحبت کند.

خانم خانه پرسید:

«ماریا، چرا می خوای حقوقت افزایش پیدا کنه؟»

ماریا جواب داد:

«خوب، می دونید خانم، سه دلیل برای اینکه حقوق من باید افزایش پیدا کنه وجود داره!!!»

«اولین دلیل اینه که من بهتر از شما اتو می کنم!»

خانم خانه پرسید:

« کی گفته که تو بهتر از من اتو می کنی؟»

ماریا جواب داد:

«همسرتون این طور می گه!»

خانم خانه گفت:

«اوه!!!»

ماریا ادامه داد:

«دلیل دوم اینه که من بهتر از شما آشپزی می کنم!!!»

خانم خانه با اندکی ناراحتی گفت:

«مزخرفه! کی گفته آشپزی تو بهتر از منه؟؟؟»

ماریا گفت:

«همسرتون این طور می گه!!!»

خانم خانه گفت:

«اوه!!!»

ماریا ادامه داد:

«دلیل سوم اینه که من برای عشقبازی بهتر از شما هستم!!!»

خانم خانه با عصبانیت زیاد فریاد کشید:

«آهان!!! این رو هم حتماً همسرم گفته، آره؟؟؟»

ماریا پاسخ داد:

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

«نه خانم! راننده ی شخصی تون این طوری می گه!!!»

خانم خانه پاسخ داد:

«آهان، باشه، باشه. راستی چقدر دوست داری به حقوقت افزوده بشه؟؟؟


-------------------------------------------------------------------



خاطرات یک مدیر


در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.

در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»

از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»

تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.

يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم...»

از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»

خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود،رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
- خواهش مي كنم، ولي...
- شما بنده را به خوبي مي شناسيد.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...

دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم.

ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد.
قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد

و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه...»

_________________

نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي

cc-56 جنسیت:پسر
کاربر معمولی!
کاربر معمولی!


:وضعيت  آفلاین 
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 4 خرداد ماه ، 1390 10:54:49    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

همسر: چکار میکنی بعد اینکه من بمیرم؟ میری زن دیگه میگیری؟
شوهر: قطعا نه!
همسر: چرا که نه؟ دوست نداری دوباره متاهل بشی؟
شوهر: خوب معلومه که میخوام
همسر: خوب چرا پس نمیخوای دوباره ازدواج کنی؟
شوهر: باشه باشه دوباره ازدواج میکنم
همسر: ازدواج میکنی واقعا؟
شوهر: ……!؟

همسر: یعنی تو همین خونمون باهاش زندگی میکنی؟
شوهر: البته خوب اینجا خونه خوب و بزرگیه
همسر: باهاش روی تختمون هم میخوابی؟
شوهر: مگه جای دیگه هم میتونیم بخوابیم؟
همسر: بهش اجازه هم میدی ماشینم رو برونه؟
شوهر: احتمال زیاد، خوب ماشین نو هست دیگه
همسر: عکسهای من رو هم با عکسهاش عوض میکنی؟
شوهر: اگر جای مناسبی باشه چرا که نه؟
همسر: جواهراتم رو هم بهش میدی؟
شوهر: مطمئنم که اون جواهرات مخصوص خودش رو طلب میکنه
همسر: یعنی کفشم رو هم میپوشه؟
شوهر: نه سایزش 38 هست
همسر: [سکوت]
شوهر: گند زدم!

_________________

نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از cc-56 تشکر کرده اند Duck Walk, Niloofar_joon, arkantoos

Duck Walk جنسیت:پسر
کاربر Mp3 56kb
کاربر Mp3 56kb


:وضعيت  آفلاین 
22 فروردين ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 1239
امتياز: 9350
تشکر کرده: 256
تشکر شده 235 بار در 139 پست
محل سكونت: West Coast

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 4 خرداد ماه ، 1390 19:01:15    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

شوهر:گند زدم!
دمت گرم داش خیلی باحال بود.............ممنون از داستانهای قشنگت..........

_________________
Motherfuckers tell me - I'm too West coast
They act like they scared of me - I'm too West coast

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo

arkantoos جنسیت:پسر
کاربر طفل!
کاربر طفل!


:وضعيت  آفلاین 
1 مهر ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 337
امتياز: 5060
تشکر کرده: 396
تشکر شده 21 بار در 14 پست
محل سكونت: Age Of Mythology
 حالت شخصی من:

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 5 خرداد ماه ، 1390 00:53:30    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست.
ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.
داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه.
مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن.
مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو.
مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده.
لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ، ولي رو لباش لبخنده!
همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند.
کنار دست مريم يه کاغذ هست، يه کاغذي که با خون يکي شده.
باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :



سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه.
کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟!
علي جان دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم.
مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم.
ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم.
دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟!
علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟!
کاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه.
کاش بودي و مي ديدي مريمت تا آخرش رو حرفاش موند. علي مريمت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره.
روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟! روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟!
نقشه هاي آيندمون، يادته؟!
علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند.
يادمه روزي که بابات از خونه پرتت کرد بيرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.
يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري.
يادته اون روز چقدر گريه کردم، تو اشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه!
مي گفتي که من بخندم. علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم.
هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت شهر غريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.
روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات.
دارم به قولم عمل مي کنم. هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ.
پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم.
نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه.
همين جا تمومش مي کنم. واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام.
واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس عروس چقدر بهم ميان!
عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم.
دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت. دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ....





پدر مريم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه.
سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب در يه قامت آشنا مي بينه.
آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک يکي شده بود.
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود.
هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتي که فرياد دردهاشون بود.
پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود.
حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و مريم بسته شده.
حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت!
مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي که فرصتي واسه جبران پيدا نمي کنند.

_________________
من در کشوری زندگي مي كنم كه زبانش پارسي است اما به آن فارسي مي گويند چون عربي "پ" ندارد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل شناسه Yahoo
کاربرانی که برای این ارسال از arkantoos تشکر کرده اند Duck Walk

arkantoos جنسیت:پسر
کاربر طفل!
کاربر طفل!


:وضعيت  آفلاین 
1 مهر ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 337
امتياز: 5060
تشکر کرده: 396
تشکر شده 21 بار در 14 پست
محل سكونت: Age Of Mythology
 حالت شخصی من:

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 5 خرداد ماه ، 1390 01:31:14    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

تساوي

معلم پاي تخته داد مي زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود

ولي آخر کلاسي ها

لواشک بين خود تقسيم مي کردند

وان يکي در گوشه اي ديگر«جوانان» را ورق مي زد

براي که بي خود هاي و هوي مي کرد و با آن شور بي پايان

تساوي هاي جبري را نشان مي داد

با خطي خوانا به روي تخته اي کز ظلمتي تاريک

غمگين بود

تساوي را چنين بنوشت:

«يک با يک برابر است...»

از ميان جمع شاگردان يکي برخاست

هميشه يک نفر بايد بپا خيزد

به آرامي سخن سر داد:

تساوي اشتباهي فاحش و محض است

معلم

مات بر جا ماند.

و او پرسيد:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز

يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشي بود و سوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد:

آري برابر بود

و او با پوزخندي گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وانکه

قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت

پايين بود...

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون

چون قرص مه مي داشت

بالا بود

وان سيه چرده که مي ناليد

پايين بود...

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوي زير و رو مي شد

حال مي پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده مي گرديد؟

يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد؟

يا که زير ضربت شلاق له مي گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد؟

معلم ناله آسا گفت::

بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد

يک با يک برابر نيست...

_________________
من در کشوری زندگي مي كنم كه زبانش پارسي است اما به آن فارسي مي گويند چون عربي "پ" ندارد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل شناسه Yahoo

shaki جنسیت:پسر
کاربر Ogg
کاربر Ogg


:وضعيت  آفلاین 
22 آذر ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 961
امتياز: 71443
تشکر کرده: 346
تشکر شده 262 بار در 138 پست
محل سكونت: بلوک13

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 5 خرداد ماه ، 1390 01:33:12    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

داداش دمت خیلی گرم . عجب داستانی بود
این شعر واسه خسرو گلسرخی هس

_________________
My Heart has 2 parts , One part beats for Freddie and The Other beats For Queen

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل شناسه Yahoo

Duck Walk جنسیت:پسر
کاربر Mp3 56kb
کاربر Mp3 56kb


:وضعيت  آفلاین 
22 فروردين ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 1239
امتياز: 9350
تشکر کرده: 256
تشکر شده 235 بار در 139 پست
محل سكونت: West Coast

ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 5 خرداد ماه ، 1390 09:25:36    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

                           
arkantoos مي نويسد:
شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست.
ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.
داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه.
مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز کن.
مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شکنه ميرند تو.
مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسک زيبا کف اتاق خوابيده.
لباس قشنگ عروسيش با خون يکي شده ، ولي رو لباش لبخنده!
همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي کنند.
کنار دست مريم يه کاغذ هست، يه کاغذي که با خون يکي شده.
باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را که ميبينه باور نمي کنه، با دستايي لرزان کاغذ را بر ميداره، بازش مي کنه و مي خونه :



سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه.
کاش منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينکه هميشه آرزوت همين بود؟!
علي جان دارم ميرم. دارم ميرم که بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم.
مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم. ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم.
ولي کاش منم حرفاي تو را مي شنيدم.
دارم ميرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟!
علي تو اينجا نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو کجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا کنارم نمياي؟!
کاش بودي مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي کنه.
کاش بودي و مي ديدي مريمت تا آخرش رو حرفاش موند. علي مريمت داره ميره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.
حالا که چشمام دارند سياهي ميرند، حالا که همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره.
روزي که نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟! روزي که دلامون لرزيد، يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟!
نقشه هاي آيندمون، يادته؟!
علي من يادمه، يادمه چطور بزرگترهامون، همونهايي که همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند.
يادمه روزي که بابات از خونه پرتت کرد بيرون که اگه دوستش داري تنها برو سراغش.
يادمه روزي که بابام خوابوند زير گوشت که ديگه حق نداري اسمشو بياري.
يادته اون روز چقدر گريه کردم، تو اشکامو پاک کردي و گفتي گريه مي کني چشمات قشنگتر مي شه!
مي گفتي که من بخندم. علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه کافي قشنگ شده يا بازم گريه کنم.
هنوز يادمه روزي که بابات فرستادت شهر غريب که چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.
روزي که بابام ما را از شهر و ديار آواره کرد چون من دل به عشقي داده بودم که دستاش خالي بود که واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو نگاه تو بود نه تو دستات.
دارم به قولم عمل مي کنم. هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ.
پامو از اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم.
نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ، دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه.
همين جا تمومش مي کنم. واسه مردن ديگه از بابام اجازه نمي خوام.
واي علي کاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس عروس چقدر بهم ميان!
عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم.
دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت. دستم مي لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ....





پدر مريم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي کنه.
سرشو بر گردوند که به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکي تو سرش شده که توي چهار چوب در يه قامت آشنا مي بينه.
آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک يکي شده بود.
نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي که خيلي حرفها توش بود.
هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتي که فرياد دردهاشون بود.
پدر علي هم اومده بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولي دير رسيده بود.
حالا همه چيز تمام شده بود و کتاب عشق علي و مريم بسته شده.
حالا ديگه دو تا قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشکاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت!

مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي که فرصتي واسه جبران پيدا نمي کنند.


عجب داستان قشنگی بود............واقعا خیلیا هستن تو ایران که همین مشکلاتو با خونواده هاشون دارن.............ممنون داداش بابت این داستان قشنگت...................

_________________
Motherfuckers tell me - I'm too West coast
They act like they scared of me - I'm too West coast

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   Mp3Persia صفحه اول انجمن -> آموزش

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه قبلي  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8  بعدي
صفحه 5 از 8
  
پاسخ سريع:




شکلکهای بیشتر


افزودن امضاء به مطلب ارسالي (امضاء كاربر در بخش ويرايش مشخصات كاربر قابل تغيير است .)


 

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group