| نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي |
| داستان هایی که من ( عرفان ) از ابتدا تا الان گذاشتم چطور بوده؟ |
| عالی |
|
55% |
[ 10 ] |
| خیلی خوب |
|
16% |
[ 3 ] |
| خوب |
|
11% |
[ 2 ] |
| متوسط |
|
0% |
[ 0 ] |
| ضعیف |
|
0% |
[ 0 ] |
| دیگه تو این تایپیک پست نده ! |
|
16% |
[ 3 ] |
|
| مجموع آراء : 18 |
|
| نويسنده |
پيغام |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: سه شنبه، 17 خرداد ماه ، 1390 06:19:28 موضوع مطلب: |
|
|
چهار تا دوست که 30سال
همدیگه رو ندیده بودند
توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن... و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کردن
بعد از مدتی یكی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می كشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه كار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد !
دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شركت هواپیمایی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد !!!
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده
اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس كرده و میلیونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریكات به خاطر چیه؟!
سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف كنی؟!
چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه كلوپ مخصوص كار میكنه!
سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم... در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت !!!
نتیجه اخلاقی : هیچوقت به چیزی كه كاملا در موردش مطمئن نیستی افتخار نكن ! _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از cc-56 تشکر کرده اند arkantoos |
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: يكشنبه، 22 خرداد ماه ، 1390 16:28:31 موضوع مطلب: |
|
|
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر
گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.
او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد.
اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی
کند.
دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید.
بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش
گرفت.
میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم
سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد.
این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او
گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در
سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت.
آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش
خورد.
میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت.
عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت.
زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند
نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.
میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت.
پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند.
سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی
که در عکس روزنامه پوشیده بود.
او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود.
دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند.
او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا
نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی
دستگیر گردید.
موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش
تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان".
سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد.
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس
را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .
هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر
من تاثیر گذاشت.
بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!
_________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
arkantoos
 کاربر طفل!


| :وضعيت |
|
1 مهر ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 337
امتياز: 5060
تشکر کرده: 396
تشکر شده 21 بار در 14 پست
محل سكونت: Age Of Mythology حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از arkantoos تشکر کرده اند cc-56 |
|
 |
|
Beneficence
 گنده تالار!


| :وضعيت |
|
9 اسفند ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 3005
امتياز: 6203
تشکر کرده: 83
تشکر شده 168 بار در 9 پست
محل سكونت: too dele shoma... حالت شخصی من: 
|
ارسال شده در: دوشنبه، 23 خرداد ماه ، 1390 17:54:19 موضوع مطلب: |
|
|
vaYIII cHe JaleB::D
aLaKi
naKhOndaM
vaLi
TnX _________________ بعضی وقتا اخمت هم جــــذابه :ایکس :*
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 26 خرداد ماه ، 1390 13:28:41 موضوع مطلب: |
|
|
يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه مىکرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟
مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوي، يکى از موهايم سفيد مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!
--------------------------------------------------
فرشته و آرزوی مرد :
در داستانهای قدیمی آورده اند که،
روزی خداوند فرشته ای از... فرشتگان بارگاه خویش را به زمین فرستاد و گفت در هر قاره ای، یکی از بندگان را بیاب و هر آنچه میخواهد مستجاب کن.
فرشته نخست بار بر کالیفرنیای آمریکا فرود آمد.
مردی را دید که در خیابان قدم میزند.
گفت ای مرد، حاجت چه داری تا روا کنم از برای تو؟
مرد گفت: خانه ای بزرگ میخواهم، ماشینی بسیار بزرگ و مقدار زیادی پول، آنقدر که هر چه خرج کنم به پایان نرسد!
خواسته مرد مستجاب شد.
فرشته بر بالای اروپا چرخی زد و بر روی پاریس فرود آمد.
زنی را پیدا کرد و آرزوی زن را پرسید.
زن گفت: مردی میخواهم زیبا رو و لباسی که هیچ زنی تا کنون نپوشیده باشد و عطری که هیچ انسانی تا کنون نبوییده باشد!
خواسته زن مستجاب شد.
فرشته به قاره آسیا روان شد و از قضا در میان یکی از کویرهای ایران فرود آمد.
مردی را دید نشسته در کپر خود،تنها و بی کس.
پرسید: ای مرد چه میخواهی از من؟
مرد گفت: آرزویی ندارم،
من به آنچه که دارم راضیم.
فرشته به حال او غصه خورد.
ساعتی آنجا ماند و دوباره پرسید: آخر ای مرد، آرزویی بکن!
مرد گفت: راضیم و چیزی نمیخواهم، هر چه فکر میکنم چیز خاصی به ذهنم نمیرسد.
فرشته ناامیدانه پرگشود تا برود.
اما در آخرین لحظات مرد گفت:
برگرد، صبر کن!
فرشته خوشحال شد و گفت: آیا آرزویی به خاطرت آمد؟
مردگفت:
بله، کمی آن طرف تر، مردی است که مانند من در کپر خود نشسته.
ولی او یک بز هم دارد.
برای من سخت است که او بز داشته باشد و من نداشته باشم!
سر راهت آن بز را خفه کن!
--------------------------------------------------
مردی یک ربات دروغ سنج میخرد، به این ترتیب که ربات، کسی را که دروغ میگوید، سیلی میزند.
او تصمیم می گیرد که یک شب آن را امتحان کند.
پدر: پسر، امروز در ساعات مدرسه کجا بودی؟
پسر: در مدرسه.
ربات پسر را سیلی میزند!
پسر: درسته ، من دروغ گفتم، من سینما رفته بودم.
پدر: داستان فیلم چی بود؟
پسر: داستان اسباب بازی.
ربات پسر را مجددا سیلی میزند!
پسر: درسته ، فیلم سکسی بود.
پدر: چی ... ؟ من وقتی در سن و سال تو بودم حتی نمی دانستم سکس یعنی چه؟!
ربات پدر را سیلی میزند.
مادر: فراموشش کن عزیزم، به هر حال او پسر توست!
ربات مادر را سیلی می زند!!!
_________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
ali-hiphop
کاربر پادو!


| :وضعيت |
|
26 خرداد ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 189
امتياز: 7655
تشکر کرده: 5
تشکر شده 12 بار در 9 پست
محل سكونت: طهران حالت شخصی من: 
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 26 خرداد ماه ، 1390 13:48:34 موضوع مطلب: |
|
|
| داستانای خوبیه ادامه بدید _________________ میرسی به حرفم یه روز!!
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: يكشنبه، 29 خرداد ماه ، 1390 11:53:50 موضوع مطلب: |
|
|
| روزی مرد جوانی هوس شنا کرده بود.بعد از اینکه مقداری تن به آب سپرد و خسته شد از دریا خارج شد اما متوجه شد که امواج دریا مایوی او را با خود برده هراسان به اطراف نگاه کرد و در این حین سطلی آهنی را که کناری افتاده بود دید. با خوشحالی آنرا برداشت و بعنوان پوشش موفتی در جلو خودش نگاهداشت و به سمت ساحل رفت.همینطور که پیش میرفت، در ساحل دریا دختری را مشاهده کرد که در حال مطالعه بود. از سر کنجکاوی جلو آمد و رو به دختر خانم کرد و گفت:ببخشید شما چه کار میکنید؟ دختر گفت:مگر نمی بینی دارم کتاب می خوانم. پسر پرسید:میشه بگویید موضوعش چیه؟ دختر گفت:موضوعش درباره فلسفه است. پسر در باز هم پرسید:فلسفه؟ من که تا به حال نفهمیدم اصلا فلسفه یعنی چه؟ دختر گفت:خیلی ساده است. فلسفه یعنی اثبات چیزهایی که وجود خارجی ندارند. پسر که بیشتر کنجکاو شده بود سوال کرد: میشه یک مثال بزنی که بهتر بفهمم. دختر رو به پسر کرد و گفت:
مثلا همین سطلی که شما جلوی خودت گرفتی فکر میکنی که ته داره. در صورتی که ته نداره.
--------------------------
در پایان مصاحبه شغلی برای استخدام در شرکتی، مدیر منابع انسانی شرکت از مهندس جوان صفر کیلومتر
پرسید
:
برای شروع کار، حقوق مورد انتظار شما چیست؟
مهندس گفت: حدود ۷۵۰۰۰ دلار در سال، بسته به اینکه چه مزایایی داده شود
.
مدیر منابع انسانی گفت: خب، نظر شما درباره ۵ هفته تعطیلی، ۱۴ روز
تعطیلی با حقوق، بیمه کامل درمانی و حقوق بازنشستگی ویژه و خودروی شیک و مدل بالا چیست؟
مهندس جوان از جا پرید و با تعجب پرسید: شوخی میکنید؟
مدیر منابع انسانی گفت: بله، اما یادت باشه اول تو شروع کردی
_________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
tambourin69
 تو بغل امید!


| :وضعيت |
|
19 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 3638
امتياز: 98098
تشکر کرده: 134
تشکر شده 255 بار در 174 پست
محل سكونت: CHALOUS حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
notoriousomid
 مدیر سایت


| :وضعيت |
|
14 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 1084
امتياز: 37913
تشکر کرده: 145
تشکر شده 352 بار در 110 پست
محل سكونت: شيراز حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 21 فروردين ماه ، 1391 22:38:21 موضوع مطلب: |
|
|
در کتاب حاجیآقا نوشته صادق هدایت(1945)، حاجی به کوچکترین فرزندش دربارهی نحوهی کسب موفقیت در ایران نصیحت میکند:
توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمیخواهی جزو چاپیدهها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه میکنه و از زندگی عقب میاندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش، خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!
سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر نترس! حرف توی هوا پخش میشه، هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟
پررو، وقیح و بیسواد؛ چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!...
نان را به نرخ روز باید خورد!
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی، با هرکس و هر عقیدهای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....
کتاب و درس و اینها دو پول نمیارزه!
خیال کن تو سر گردنه داری زندگی میکنی!
اگر غفلت کردی تو را میچاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمهی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!
خیلی جالبه که بعد از 66 سال
هنوز هم در بر همان پاشنه می چرخد!!! این 33 سال رو که اکثرا تجربه دارن و قابل توضیح نیست.
ظاهراً بچههای حاجی خوب به وصیت پدر عمل کردهاند. _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از cc-56 تشکر کرده اند rbm |
|
 |
|
rbm
 کاربر Mp3 56kb


| :وضعيت |
|
12 شهريور ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 1206
امتياز: 1607
تشکر کرده: 93
تشکر شده 234 بار در 179 پست
محل سكونت: بالا پنت هوس تو کارتن!!!
|
ارسال شده در: دوشنبه، 21 فروردين ماه ، 1391 22:42:48 موضوع مطلب: |
|
|
| ایول داش _________________ ميگن كريستف كلمب وقتي رسيد به امريكا سرش رو از پنجره كشتي كرد بيرون از يه سرخ پوست پرسيد داداش اينجا آمريكاست؟
سرخ پوسته گفت پـَـَـ نــه پ
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
tambourin69
 تو بغل امید!


| :وضعيت |
|
19 تير ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 3638
امتياز: 98098
تشکر کرده: 134
تشکر شده 255 بار در 174 پست
محل سكونت: CHALOUS حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 21 فروردين ماه ، 1391 23:10:33 موضوع مطلب: |
|
|
انسانها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مىروند. با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت. در سبد جلو, صفات نیک خود را مىگذاریم. در سبد پشتی, عیبهاى خود را نگه مىداریم. به همین دلیل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مىبیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مىکند. بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مىکنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مىاندیشد.
پائلوکوئیلو
=====================================
شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟
=====================================
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند. فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد. او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و سریع به بالای درخت رفت . وقتی تعجب او را دیدند یکی از میمونها گفت : نکنه فکر می کنی فقط خودت پدر بزرگ داری ؟!! _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از cc-56 تشکر کرده اند rbm |
|
 |
|
rbm
 کاربر Mp3 56kb


| :وضعيت |
|
12 شهريور ماه ، 1390
تعداد ارسالها: 1206
امتياز: 1607
تشکر کرده: 93
تشکر شده 234 بار در 179 پست
محل سكونت: بالا پنت هوس تو کارتن!!!
|
ارسال شده در: دوشنبه، 21 فروردين ماه ، 1391 23:14:57 موضوع مطلب: |
|
|
حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد _________________ ميگن كريستف كلمب وقتي رسيد به امريكا سرش رو از پنجره كشتي كرد بيرون از يه سرخ پوست پرسيد داداش اينجا آمريكاست؟
سرخ پوسته گفت پـَـَـ نــه پ
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از rbm تشکر کرده اند cc-56 |
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 21 فروردين ماه ، 1391 23:15:59 موضوع مطلب: |
|
|
پاداش ندانستن...
زنی پیش بزرگمهر، وزیر خسرو پرویز رفت و از او سئوالی پرسید.بزرگمهر گفت" جوابش را نمی دانم!!
زن گفت: تو که نمی دانی پس چرا نعمت های شاه را استفاده می کنی؟ بزرگمهر پاسخ داد: شاه ،این نعمت ها را برای چیزهائی که می دانم به می دهد.اگر قرار بود برای چیزهائی که نمی دانم به من نعمت بدهند،تمام گنجینه های دنیا به من می رسید!!!
==========================
کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز
اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد.
کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد.
براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد،
کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد.
مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد.
**نکته:*
*مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:*
*اول: اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.*
*دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.*
==========================
يک تاجر آمريکايي نزديک يک روستاي مکزيکي ايستاده بود. در همان موقع يک قايق کوچک ماهيگيري رد شد که داخلش چند تا ماهي بود.
از ماهيگير پرسيد: چقدر طول کشيد تا اين چند تا ماهي رو گرفتي؟
ماهيگير: مدت خيلي کمي.
تاجر: پس چرا بيشتر صبر نکردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد؟
ماهيگير: چون همين تعداد براي سير کردن خانواده ام کافي است.
تاجر: اما بقيه وقتت رو چيکار مي کني؟
ماهيگير: تا دير وقت مي خوابم, يه کم ماهي گيري مي کنم, با بچه ها بازي ميکنم بعد ميرم توي دهکده و با دوستان شروع مي کنيم به گيتار زدن. خلاصه مشغوليم به اين نوع زندگي.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم کمکت کنم. تو بايد بيشتر ماهي گيري کني.
اون وقت مي توني با پولش قايق بزرگتري بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضافه ميکني. اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري.
ماهيگير: خوب, بعدش چي؟
تاجر: به جاي اينکه ماهي ها رو به واسطه بفروشي اونا رو مستقيــما به مشتري ها ميدي
و براي خودت کارو بار درست مي کني... بعدش کارخونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت
ميکني... اين دهکده کوچک رو هم ترک مي کني و مي روي مکــــزيکوسيتي! بعد از اون هم
لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورک... اونجاست که دست به کارهاي مهم تري مي زني...
ماهيگير:اين کار چقدر طول مي کشه؟
تاجر: پانزده تا بيست سال.
ماهيگير: اما بعدش چي آقا؟
تاجر: بهترين قسمت همينه,در يک موقعيت مناسب که گير اومد ميري و سهام شرکت رو به قيمت خيلي بالا مي فروشي! اين کار ميليون ها دلار برات عايدي داره.
ماهيگير: ميليون ها دلار! خوب بعدش چي؟
تاجر: اون وقت بازنشسته مي شي! مي ري يه دهکــده ي ساحلي کوچيک! جايي که مي توني تا دير وقت بخوابي! يه کم ماهيگيري کني, با بچه هات بازي کني! بري دهکده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 21 فروردين ماه ، 1391 23:18:23 موضوع مطلب: |
|
|
| Up _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 21 فروردين ماه ، 1391 23:20:40 موضوع مطلب: |
|
|
| ای باو.... _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
notoriousomid
 مدیر سایت


| :وضعيت |
|
14 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 1084
امتياز: 37913
تشکر کرده: 145
تشکر شده 352 بار در 110 پست
محل سكونت: شيراز حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از notoriousomid تشکر کرده اند cc-56 |
|
 |
|
notoriousomid
 مدیر سایت


| :وضعيت |
|
14 مرداد ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 1084
امتياز: 37913
تشکر کرده: 145
تشکر شده 352 بار در 110 پست
محل سكونت: شيراز حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|