| نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي |
| داستان هایی که من ( عرفان ) از ابتدا تا الان گذاشتم چطور بوده؟ |
| عالی |
|
55% |
[ 10 ] |
| خیلی خوب |
|
16% |
[ 3 ] |
| خوب |
|
11% |
[ 2 ] |
| متوسط |
|
0% |
[ 0 ] |
| ضعیف |
|
0% |
[ 0 ] |
| دیگه تو این تایپیک پست نده ! |
|
16% |
[ 3 ] |
|
| مجموع آراء : 18 |
|
| نويسنده |
پيغام |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: شنبه، 22 آبان ماه ، 1389 19:37:27 موضوع مطلب: چند داستان جالب ( آپدیت می شود ) + نظر سنجی |
|
|
سفر به ایتالیا
روزی روزگاری یک زن قصد میکنه یک سفر دو هفته ای به ایتالیا داشته باشه... شوهرش اون رو به فرودگاه می رسونه و
واسش آرزوی می کنه که سفر خوبی داشته باشه... زن جواب میده ممنون عزیزم ، حالا سوغاتی چی دوست داری واست بیارم؟
مرد می خنده و میگه : "یه دختر ایتالیایی"
زن هیچی نمیگه و سوار هواپیما میشه و میره ... دو هفته بعد وقتی که زن از مسافرت برمی گرده ، مرد توی فرودگاه میره استقبالش و بهش میگه : خب عزیزم مسافرت خوش گذشت؟
زن : ممنون ، عالی بود!
مرد می پرسه : خب سوغاتی من چی شد؟
زن : کدوم سوغاتی؟
مرد : همونی که ازت خواسته بودم... دختر ایتالیایی!!
زن جواب میده: آهان! اون رو میگی؟ راستش من هر کاری که از دستم بر می آمد انجام دادم! حالا باید 9 ماه صبر کنم تا ببینم پسر میشه یا دختر؟
نتیجه گیری مهم این داستان :
هیچ وقت سعی نکن که یک زن رو تحریک کنی! اون ها به طرز وحشتناکی باهوش هستند!!!
-------------------------------------------------------------
نامه زیرکانه
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است.
Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
-------------------------------------------------------------
لباس های کثیف
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبابکشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرار میکرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم!»
----------------------------------------------------------------------
آخرين ويرايش توسط cc-56 در تاريخ يكشنبه، 22 خرداد ماه ، 1390 17:15:19; دفعات ويرايش در مجموع 6 مرتبه |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Amir
 مدیر سایت


| :وضعيت |
|
8 اسفند ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 2680
امتياز: -7091
تشکر کرده: 57
تشکر شده 308 بار در 68 پست
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
mamadsa
 کاربر طفل!


| :وضعيت |
|
26 اسفند ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 381
امتياز: 695
تشکر کرده: 14
تشکر شده 26 بار در 6 پست
محل سكونت: Tehran حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Slipknot
 معتاد Mp3 پرشیا!


| :وضعيت |
|
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: يكشنبه، 23 آبان ماه ، 1389 14:11:36 موضوع مطلب: |
|
|
مي گويند زن، چراغ خانه است. لابد شنيده ايد كه در همين راستا، بعضي ها طرفدار'چهلچراغ' شده اند و بعضي ها طرفدار'صرفه جويي در مصرف برق'!
با اين حساب مي شود اين تعاريف را نيز ارائه داد:
* دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد كفر، آن را GF مي گويند. تحقيقات نشان داده اين لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتيله گردسوز) مي باشد كه در شرايط اضطراري، روشنايي اندكي مي افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و يك فوته!)
* معشوق:
لامپ مهتابي! (در راستاي رمانتيك بودن قضيه!)
* همسر موقت:
لامپ كم مصرف!
* همسر دائم:
همان چراغ خانه.
* همسر مطلقه:
لامپ سوخته!
* همسر ايده آل:
چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)
شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزويي بكنيد
از او طلب فرشته خويي بكنيد
يك دانه بس است زن، مگر نشنيديد
'در مصرف برق صرفه جويي بكنيد'؟!
--------------------------------------------------------
موسي مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهير آلماني، انساني زشت و عجيب الخلقه بود. قدّي بسيار كوتاه و قوزي بد شكل بر پشت داشت. موسي روزي در هامبورگ با تاجري آشنا شد كه دختري بسيار دوست داشتني به نام فرومتژه داشت. موسي در كمال نااميدي، عاشق آن دختر شد، ولي فرمتژه از ظاهر و هيكل از شكل افتاده او منزجر بود. زماني كه قرار شد موسي به شهر خود بازگردد، آخرين شجاعتش را به كار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرين فرصت براي گفتگو با او استفاده كند. دختر حقيقتاً از زيبايي به فرشته ها شباهت داشت، ولي ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسي از اندوه به درد آمد. موسي پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساري پرسيد:
- آيا مي دانيد كه عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته مي شود؟
دختر در حالي كه هنوز به كف اتاق نگاه مي كرد گفت:
- بله، شما چه عقيده اي داريد؟
- من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسري مقرر مي كند كه او با كدام دختر ازدواج كند. هنگامي كه من به دنيا آمدم، عروس آينده ام را به من نشان دادند، ولي خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فرياد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن براي يك زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چي زيبايي است به او عطا كن.»
فرومتژه سرش را بلند كرد و خيره به او نگريست و از تصور چنين واقعه اي بر خود لرزيد.
او سالهاي سال همسر فداكار موسي مندلسون بود .
--------------------------------------------------------
یه آقایی توی پارک قدم میزد ، میبینه که یه نفر که روی نیمکت نشسته و داره حرف میزنه با صدای بلند و میگه:
میخواستم درس بخونم نذاشتی،
میخواستم دکتر بشم نذاشتی،
میخواستم مهندس بشم نذاشتی،
میخواستم معلّم بشم نذاشتی، و ......
اون آقا بهش میگه ببخشید قربان، شما دارید با کی صحبت میکنید اینجا که کسی نیست،
آقاهه بهش میگه با ک . ن
گشا دم
------------------------------------------------------ |
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Slipknot
 معتاد Mp3 پرشیا!


| :وضعيت |
|
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Rasool_Hamilton
 کاربر پادو!


| :وضعيت |
|
2 مهر ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 298
امتياز: 1371
تشکر کرده: 30
تشکر شده 7 بار در 1 پست
محل سكونت: Kahkeshane Rahe Shiri حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 24 آبان ماه ، 1389 13:34:46 موضوع مطلب: |
|
|
مسافر تاکسی آهسته روی شانه راننده زد و گفت همین بغل پیاده میشم. راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد و نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس
از جدول کنار خیابان رفت بالا. نزدیک بود که چپ کنه. اما کنار یک مغازه توی پیاده رو متوقف شد. برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد.
سکوت سنگینی حکم فرما شد تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن. منو تا سر حد مرگ ترسوندی"
مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی دونستم که یک ضربه کوچولو این قدر تو رو می ترسونه"
راننده جواب داد: "واقعآ... راست میگی. تقصیر تو نیست. امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده تاکسی دارم کار می کنم. آخه من 25 سال راننده ماشین بهشت زهرا بودم…!" _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از cc-56 تشکر کرده اند 4kbobo |
|
 |
|
Slipknot
 معتاد Mp3 پرشیا!


| :وضعيت |
|
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: دوشنبه، 24 آبان ماه ، 1389 20:12:39 موضوع مطلب: |
|
|
مراکز فساد توسط وزارتخانه ... بدین شرح اعلام شد:
1-تالارهای عروسی مراکز فسادند چون پشت درهای بسته صورت می گیرند و معلوم نیست چه چیزی صورت می گیرد.
2-فرهنگسراها مراکز فسادند چون دخترها و پسرها به بهانه های فرهنگی با هم زیر درخت درباره مسائل غیر فرهنگی و مشکوک صحبت می کنند.
3-استخرهای زنانه مراکز فسادند چون زنهای بی حیا در آن لخت می شوند و شاید کارهای دیگر هم می کنند مثل زیرابی رفتن و البته بی شرفها مردها را هم راه نمی دهند .
4-رادیو هم مرکز فسادست چون تصویر ندارد و زن و مرد به بهانه نداشتن میکروفن کنار هم می نشینند و با هم چایی می خورند و تیکه می اندازند.
5-تاکسی ها مراکز فسادند چون مثل اتوبوسها ، زن و مرد جدا نیستند و وسطشان میله ندارد و با هم درباره گرانی جوسازی می کنند.
6-ورزشگاهها مراکز فسادند چون افراد به بهانه ورزش کردن حرکات موزون می کنند و بیخود خودشان را تکان می دهند پدرسوخته ها....
7-سینماها هم مراکز فسادند چون بیخودی سالن را تاریک می کنند . با هم ور می روند. مخصوصا آخر سالن دختر،پسرها می نشینند و هی دست می زنند و در صحنه های رمانتیک فکرهای اروتیک می کنند .
8-مهد کودکها مراکز فسادند چون دختر، پسرهای کوچک را هی با این گمان که اینا بچه هستن با هم تنها می گذارند و اینها هم همش دکتر بازی می کنند .
9-دفترهای ازدواج مراکز فسادند چون جوانها هی بیخودی با هم ازدواج می کنند و بعد هی طلاق می گیرند و زن مطلقه و مرد هوس باز در جامعه ول می شوند و ایدز می گیرند.
10-بیمارستانها مرکز فسادست چون پرستاران زن وقتی می بینند مکان مناسب دارند و شب هم خوابشان نمیبرد به جای خوردن آستامینوفن کدئینه کارهای دیگر میکنند.
11-بقیه مراکز فساد در کشور متعاقبا اعلام می شود....
------------------------------------------------------------------------------
از زبان معلم یک دختر بچه دانش آموز (10 ساله): مسلماً این موضوع انشاء برای هزارمین بار تکرار شده، فقط برای اینکه تغییری ایجاد بشود موضوع را این جوری پای تخته نوشتم «میخواهید در آینده چه کاره بشوید. الگوی شما چه کسی است؟» و برایشان توضیح دادم الگو یعنی اینکه چه کسی باعث شده شما تصمیم بگیرید این شغل را انتخاب کنید. انشاء ها هم تقریبا همان هایی هستند که هزارها بار تکرار شده اند، با این تفاوت که چند تا شغل جدید به آن ها اضافه شده كه بطور مثال میتوان این رشته ها را نامبرد:
از زبان یك دانش آموز: من گفتم دوست دارم كه مهندس هوا و فضا شوم ولی پدرم می گوید الان ام وی ام ( احتمالاً منظورش همان ام.بی.إی است) كه بهترین رشته ی دنیا است و خیلی پول دارد.
از زبان دیگر دانش آموز میشنویم : دوست دارم مهندسی اتم بخوانم ولی پدرم دوست ندارد می گوید اگر آشپزی بخوانم بیشتر به دردم می خورد و ...
ولی اعتراف می کنم از همه تکان دهنده تر این یکی است «می خواهم فاحشه بشوم»
شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده . "خوب نمی دانم که فاحشه ها چه کار می کنند ... (معلومه که نمی دانی) ولی به نظرم شغل خوبی است .
خانم همسایه ما فاحشه است. این را مامان گفت. تا پارسال دلم میخواست مثل مادرم پرستار بشوم. پدرم همیشه مخالف است. حتی مامان هم دیگر کار نمی کند. من هم پشیمان شدم. شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است. ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد. ولی مامان همیشه معمولی است.
مامان خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه برمی گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته. بابای من ساختمان می سازد. مهندس است. ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم. بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد. من که نفهمیدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد تو و در را بست . ...
من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند. ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من. زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند. خانم همسایه خیلی آدم مهمی است. آدم های زیادی به خانه اش می آیند. همه شان مرد هستند. برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند .
همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است. گفت می داند. آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد. زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش. این ور و آن ور می برند. من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند.
---------------------------------------------------------------------
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
سلام . کیه؟
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
نمیشه!
چرا؟
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
سکوت
بابایی ما که عمو حسن نداریم!
چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
چشم بابا
چند دقیقه بعد
بابا جون گفتم.
خوب چی شد؟
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه !!؟
خوب عمو حسن چی؟
عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم مگه شماره ****8825 نیست؟
نه!
ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم! _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Slipknot
 معتاد Mp3 پرشیا!


| :وضعيت |
|
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Rasool_Hamilton
 کاربر پادو!


| :وضعيت |
|
2 مهر ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 298
امتياز: 1371
تشکر کرده: 30
تشکر شده 7 بار در 1 پست
محل سكونت: Kahkeshane Rahe Shiri حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
4kbobo
کاربر طفل!


| :وضعيت |
|
15 فروردين ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 416
امتياز: 617
تشکر کرده: 73
تشکر شده 43 بار در 18 پست
محل سكونت: hame ja o hich ja حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: چهارشنبه، 26 آبان ماه ، 1389 20:26:33 موضوع مطلب: |
|
|
مرد داشت در خیابان حرکت می کرد که ناگهان صدایی از پشت گفت:
- اگر یک قدم دیگه جلو بری کشته می شی.
مرد ایستاد و در همان لجظه اجری از بالا افتاد جلوی پاش.مرد نفس راحتی کشید و با تعجب دوروبرشو نگاه کرد اما کسی رو ندید.بهر حال نجات پیدا کرده بود. به راهش ادامه داد.به محض اینکه می خواست از خیابان رد بشه باز همان صدا گفت:
- ایست!
مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعت عجیبی از جلویش رد شد.بازم نجات پیدا کرد.مرد پرسید تو کی هستی و صدا جواب داد م فرشته نگهبان ت هستم. مرد فکری کرد و گفت:
-پس اون موقعی که من داشتم ازدواج می کردم تو کدوم گوری بودی؟
-----------------------------------------------------------------------
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!
------------------------------------------------------------------
_________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Slipknot
 معتاد Mp3 پرشیا!


| :وضعيت |
|
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: چهارشنبه، 26 آبان ماه ، 1389 20:31:34 موضوع مطلب: |
|
|
داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند: (لطفا نظر یادتون نره)
مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
-پرخوری قربان!
-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
-همه اسب های پدرتان مردند قربان!
-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
-برای چه این قدر کار کردند؟
-برای اینکه آب بیاورند قربان!
-گفتی آب آب برای چه؟
-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!
-کدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟
-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!
-گفتی شمع؟ کدام شمع؟
-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!
-کدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
-کدام خبر را؟
-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!
----------------------------------------------------
زن نصف شب از خواب بیدار میشود و میبیند که شوهرش در رختخواب نیست،
ربدشامبرش را میپوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین میرود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود
در حالی که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…
زن او را دید که اشکهایش را پاک میکرد و قهوهاش را مینوشید…
زن در حالی که داخل آشپزخانه میشد آرام زمزمه کرد :
“چی شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”
شوهرش نگاهش را از قهوهاش بر میدارد و میگوید :
هیچی فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات میکردیم، یادته؟
زن که حسابی تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشمهایش پر از اشک شد
گفت: “آره یادمه…”
شوهرش به سختی گفت:
_ یادته که پدرت ما رو وقتی که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
_آره یادمه (در حالی که بر روی صندلی کنار شوهرش نشست…)
_یادته وقتی پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت
که یا با دختر من ازدواج میکنی یا ۲۰ سال میفرستمت زندان ؟!
_آره اونم یادمه…
مرد آهی میکشد و میگوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم
-----------------------------------------------------------------
خاطرات یک آدم فاسد
31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه.
4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!
7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.
14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....
16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....
20 اردیبهشت: امروز باید برم تلویزیون .قرار مصاحبه دارم .به عنوان کار آفرین نمونه. آتنا هنوز بام حرف نمیزنه.مهسا هم دیروز مرد. دامپزشکش میگه به علت سقط جنین و خونریزی داحلی در اثر وارد آمدن ضربه سخت مرده..
21 اردیبهشت: امروز با شقایق آشنا شدم.دوست آتنا بود.اومده بود خونمون. آتنا از وقتی که مهسا مرده افسرده شده. شقایق اومده دلداریش بده. عجب چشمایی داشت این شقایق! خودش فهمید یه خواب هایی واسش دیدم.....
25 اردیبهشت:امروز با شقایق قرار دارم.ساعت 8 شب تو یه رستورانی که صلاح نمی بینم بهتون بگم اسمش چیه.آتنا هنوز بام حرف نمی زنه......
26 اردیبهشت: 25 سالشه.لیسانس ادبیات داره. شقایق رو می گم .دیشب دیدمش. قراره با هم ازدواج کنیم. فقط یه مشکل داریم که باید حلش کنم:آتنا...
28 اردیبهشت:امروز آتنا بام آشتی کرد.. پرید تو بغلم و گفت من بهترین شوهر دنیا هستم. بعدش آرش رو برد حموم. آرش گربه جدیدشه. امروز خریدم واسش...
2 خرداد: رنگم زرده و خسته ام.دیشب نخوابیدم. آتنا مرد.... شوک زده هستم. اینو کارآگاه پلیس در جواب خبرنگارهایی که میخوان بام مصاحبه کنند میگه. بازرس خوبیه...همینجوری پیش بره هفته بعد رییس پلیس میشه! دیشب تلویزیون مصاحبه چند روز پیشم رو پخش کرد و بالاش نوشت زنده! حالا حتی مدیر شبکه هم حاضره قسم بخوره که من دیشب تلویزیون بودم .......کسی به من مشکوک نیست.
10 خرداد: داریم میریم فرودگاه با شقایق. قراره بریم یونان. واسه تجدید روحیه هر دو تامون خوبه. قضیه آتنا خیلی روی ما اثر بدی گذاشه. مخصوصاً روی من. شقایق کمک میکنه تا روحیه ام رو پیدا کنم.خیلی دختر خوبیه.آدم زرنگیه.اولش سر مرگ آتنا بم شک کرد.اما وقتی سینه ریز الماسیو که واسش خریده بودم دید تصمیم گرفت دیگه بهم شک نکنه!
10 خرداد:توی هواپیماییم. داریم تکون های شدیدی می خوریم.باید برم ببینم چی شده..میرم تو اتاق مهمون دار ها.میگه مشکلی نیست فقط یه چاله هواییه باید برم بشینم سر جام و از سفرم لذت ببرم.چشماش منو گرفت.......
10 خرداد:مردم....هواپیما سقوط کرد.
روز اول بعد از مرگ: سرم گیج میره. نمی دونم کجا هستم .توی یه ارابه بزرگ نشستم.همه مسافرای هواپیما هم هستند.شقایقو نمی بینم.بغل دستیمو نگاه می کنم..یه پیرمرد ریشوی 95 ساله ست.داره ذکر میگه پشت سر هم.هی میگه خدایا توبه.ببخشید.غلط کردم.بش میگم چی شده آقا کسی داره اذیتت میکنه؟ما رو کجا دارند می برن؟ جواب داد:ما مردیم داریم میریم به سمت دوزخ.....
همون روز: نمی دونم دوزخ چیه اما فکر کنم توی کتاب های درسیم یه چیزایی در موردش خوندم.خدا کنه دخترای اونجا خوشکل وخوش هیکل باشند....
دو روز بعد از مرگ: ما رو توی یه دشت بزرگ پیاده کردند.یهو یه صدایی از آسمون اومد که میگفت: مردگان محترم آخر خطه.پیاده بشید.ایستگاه دوزخ.اونایی که لباس سفید تنشونه سمت راست و اونایی که لباس سیاه تنشونه سمت چپ قرار بگیرند. لباس من و اون پیرمرده سیاه بود..
دو ساعت بعد: ما لباس سیاه ها رو بردند یه جای داغ که بهش میگفتن مدل شبیه سازی شده جهنم! تا وقتی که قیامت بشه همین جا می مونیم.همه رییس جمهور ها و بازیگرای هالیوودی و رقاصه ها اونجا بودند.
فرداش: عذاب هامونو مشخص کردند.عذاب من اینه که هر روز از صبح تا ظهر برم کنار دیوار بهشت و آرزو و ژاکلین و آتنا به سمتم پوست پرتقال پرت کنند واز ظهر تا عصر هم باید از دست مهسا فرار کنم تا گازم نگیره و از عصر تا شب هم باید برم توی یه ساختمون وایسم تا روی سرم خراب شه!
چند روز بعدش: قراره یه محموله آدم جدید برسه توی جهنم.شایعه شده مدونا و جنیفر لوپز هم توش هستند.شور عجیبی بر پا شده.به مناسبت ورودشون امروز رو توی جهنم تعطیل کردند.همه دارند به خودشون میرسن وخوش تیپ میکنند
یک هفته بعد: منو دارن میبرن سیاهچال مخصوص.قراره تا آخر همونجا بمونم.هفته پیش مخ جنیفر لوپز رو زدم.صاحاب جهنم کلی حرصش گرفت.دستور داد منو ببرند ته جهنم...مأموری که داره منو می بره یکی از ندیمه های شیطانه....عجب چشمای خوشگلی داره....فکر کنم فهمیده که واسش یه خیالاتی دارم......!!! _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از cc-56 تشکر کرده اند kaveh-ap |
|
 |
|
4kbobo
کاربر طفل!


| :وضعيت |
|
15 فروردين ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 416
امتياز: 617
تشکر کرده: 73
تشکر شده 43 بار در 18 پست
محل سكونت: hame ja o hich ja حالت شخصی من: 
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Rasool_Hamilton
 کاربر پادو!


| :وضعيت |
|
2 مهر ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 298
امتياز: 1371
تشکر کرده: 30
تشکر شده 7 بار در 1 پست
محل سكونت: Kahkeshane Rahe Shiri حالت شخصی من: 
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 27 آبان ماه ، 1389 11:36:25 موضوع مطلب: |
|
|
آره این آخریه خیلی توپ بود ........
دمت گرم ....... _________________ ......I Am Over loard ......
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
cc-56
 کاربر معمولی!


| :وضعيت |
|
24 ارديبهشت ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 785
امتياز: 23797
تشکر کرده: 335
تشکر شده 413 بار در 141 پست
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 27 آبان ماه ، 1389 14:51:11 موضوع مطلب: |
|
|
مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد.
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و او را در جا کشت.
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید: آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : نه قربان ، من ندیدم ؛ اما همسرم دید! _________________
نقی تو رو به این جماعت حالی به حالی
صیح زنده باد میگن و شب مرده باد
به قهرمون های قصه های خیالی
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|
Slipknot
 معتاد Mp3 پرشیا!


| :وضعيت |
|
14 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 4526
امتياز: 68624
تشکر کرده: 28
تشکر شده 456 بار در 48 پست
محل سكونت: Deathland
|
|
|
بازگشت به بالا |
|
|
 |
|